به سایت کلج خوش آمدید

                                                                                                              If you cannot read the persian text on this web-site, please click   here  


    اشعار حافظ , سعدی و مولوی





A poetry by one of Iran's greatest poets Hafiz

The poem above has been translated to english by two people, but with two diffrent outcomes.

First version

By: Gertrude Bell, 1897 

LAST night I dreamed that angels stood without 
The tavern door, and knocked in vain, and wept; 
They took the clay of Adam, and, methought, 
Moulded a cup therewith while all men slept. 
Oh dwellers in the halls of Chastity! 
You brought Love's passionate
red wine to me, 
Down to the dust I am, your bright feet stept. 

For Heaven's self was all too weak, to bear 
The burden of His love God laid on it, 
He turned to seek a
messenger elsewhere, 
And in the Book of Fate my name was writ. 
Between my Lord and me such concord lies. 
As makes the Huris glad in Paradise, 
With songs of praise through the green glades they flit. 

A hundred dreams of Fancy's garnered store 
Assail me - Father Adam went astray 
Tempted by one poor grain of corn!  Wherefore 
Absolve and pardon him that turns away 
Though the soft breath of Truth reaches his ears, 
For two-and-seventy Jangling creeds he hears, 
And loud-voiced Fable calls him ceaselessly. 

That, that is not the flame of Love's true fire 
Which makes the torchlight shadows dance in rings, 
But where the radiance draws the moth's desire 
And send him fort with scorched and drooping wings. 
The heart of one who dwells retired shall break, 
Rememb'ring a black mole and a red cheek, 
And his life ebb, sapped at its secret springs. 

Yet since the earliest time that man has sought  
To comb the locks of Speech, his goodly bride,  
Not one, like Hafiz, from the face of Thought  
Has torn the veil of Ignorance aside. 

Second version

By: Abbas Aryanpur Kashani

The angels knocked at the tavern-door last night, 
With man's clay, they kneaded the cup outright. 

The dwellers of God's heavenly abode, 
Drank wine with me-a beggar of the road. 

Heaven could not bear this wonderful trust, 
That to a madman this honor was thrust. 

Disputes of religions is but a false pretense, 
Having not seen the Truth, they speak nonsense. 

Thank God!  There is peace between Him and me. 
So dancing mystics took their cups with glee. 

What makes the candle laughing isn't a flame. 
The fire that burned the butterfly is my aim. 

No one can display thoughts as Hafiz can, 
No such words are written by the pen of man. 

Lots of people in Iran seek Hafiz's poems in foretelling their fuhure. 

This is how the would have interpeded the poem above:


You will soon be lifted up to a very high position, spending your time with the top-level people of your society.  This honor bestowed on you will be exceptional If one believes in God and is truthful in his religion, he must respect all other religions, remembering that all of them worship the same God and try to purify the hearts of mankind in different ways.  

Cheer up, for you will enjoy a period of peace and tranquility, and many people will be happy for that.  Meantime remember that the reason you were conferred this honor was that you had a great zeal and enthusiasm and worked with all sincerity and perseverance. So keep up this good habit.   


عاشق شدن پادشاه بر كنيزك رنجور

مولوي | مثنوي معنوي |

بشنويد اي دوستان اين داستان
                               خود حقيقت نقد حال ماست آن
بود شاهي در زماني پيش ازين
ملك دنيا بودش و هم ملك دين
اتفاقا شاه روزي شد سوار
با خواص خويش از بهر شكار
يك كنيزك ديد شه بر شاه‌راه
شد غلام آن كنيزك پادشاه
مرغ جانش در قفص چون مي‌طپيد
داد مال و آن كنيزك را خريد
چون خريد او را و برخوردار شد
آن كنيزك از قضا بيمار شد
آن يكي خر داشت و پالانش نبود
يافت پالان گرگ خر را در ربود
كوزه بودش آب مي‌نامد بدست
آب را چون يافت خود كوزه شكست
شه طبيبان جمع كرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست
جان من سهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست
هر كه درمان كرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا
جمله گفتندش كه جانبازي كنيم
فهم گرد آريم و انبازي كنيم
هر يكي از ما مسيح عالميست
هر الم را در كف ما مرهميست
گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر
ترك استثنا مرادم قسوتيست
نه همين گفتن كه عارض حالتيست
اي بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت
هرچه كردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا
آن كنيزك از مرض چون موي شد
چشم شه از اشك خون چون جوي شد
از قضا سركنگبين صفرا فزود
روغن بادام خشكي مي‌نمود
از هليله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت


صفحه ویژه مولانا BBC




حافظ  |  ديوان اشعار  |   

: دل مي‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا كه راز پنهان خواهد شد آشكارا
كشتي شكستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد كه بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيكي به جاي ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السكارا
اي صاحب كرامت شكرانه سلامت
روزي تفقدي كن درويش بي‌نوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در كوي نيك نامي ما را گرر ندادند
گر تو نمي‌پسندي تغيير كن قضا را
آن تلخ وش كه صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي من قبله العرارا
هنگام تنگدستي در عيش كوش و مستي
كاين كيمياي هستي قارون كند گدا را
سركش مشو كه چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر كه در كف او موم است سنگ خارا
آيينه سكندر جام مي است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملك دارا
خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاكدامن معرور دار ما را






اصول تعالیم و اندیشه های شمس تبریزی تبیین می شود


تعالیم اخلاقی سعدی انگیزه ای جز بشردوستی ندارد


اشعار مولانا رسولانه است / وصال مولانا و شمس در عمق آمریکا روی داده است


22.02.2006 گلستان سعدي به زبان ازبكي و فارسي در ازبكستان چاپ و منتشر شد




حافظ شيرازي؛ عارف يا ملحد

درد عشقی کشیده ام که مپرس

فردا روز بزرگداشت حافظ است
گفته‌هايي از شفيعي كدكني، دانشور، كريستف بورگل و آتشي درباره‌ي لسان‌الغيب

روز بزرگداشت حافظ


بازگشت به صفحه شعر

بازگشت به صفحه اصلي


 صالح موسوی  www.kallaj.com ©  Saleh Mousavi